تبليغاتX
روزهــاي ابــري ِ مـن

روزهــاي ابــري ِ مـن

نیم ساعته اینجا نشستم و اینترنت بازی ! میکنم. دیشب (...) * سوپروایزر بوده و تا چهار و نیمه صبح پنج- شش بار بهش زنگ زدن، شب آرومی نبود. با تلفن آخری مجبور شد بره و الان نیم ساعته که رفته.

اینکه همش اومدم اینجا به خاطر خبریه که باعث شد این موقع صبح بیدار شیم و الان من تنها اینجا مشغول نوشتن باشم.

زنی رو دستگیر کردن که میگه بچه ی سی و شش هفته ایش رو انداخته تو توالت و سیفون رو کشیده!!!! از دلایل و زمان و جزئیاتش چیزی نمیدونم. انقد فکرم درگیر و قاطیه که چیز بیشتری به ذهنم نمیرسه، الان تقریبا فقط میدونم که مساله ی کوچکی نیست. پلیس هنوز هیچ اثری پیدا نکرده ولی احتمال میدن ' بچه رو کشته و بیرون انداخته باشه.' جایی که شاید الان حتی یادش نیاد کجاست!!! چند روز پیش هم یه اتفاق مشابه افتاد. زنی بچه ی سه ماهه ش رو کشته بود و بعد مادربزرگ بچه اونو با پلاستیک زباله گذاشته بود بیرون. مادره خودش اعتراف کرده بود. هنوز هم نمیدونم دلیلش چی بود. البته اون پرونده ای نبود که (...) درگیرش باشه. اصلا تو یه شهر دیگه بود.


-تا محل کارش حدود پنجاه کیلومتر فاصله داریم و الان که ترافیکی نیست شاید نیم ساعته برسه. از جزئیات، وقتی که تونست زنگ بزنه باخبر میشم، البته اگه جزئیاتی که اینا میدونن همونایی باشه که ما بهشون میگیم جزئیات! آخه بین چیزایی که اینا بش فک میکنن و براشون مهمه با چیزایی که ما بشون فک میکنیم و برامون مهمه گاهی از زمین تا آسمون فرقه..

کلا جای بسیار عجیبی ست این جای (شهر) جدید!

* الان وقت مناسبی برای پیدا کردن اسم همسر برای نوشتن تو وبلاگم نیست. بعدا سر فرصت یه چیزی پیدا میکنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 6:6 قبل از ظهر  توسط داروگ  | 

سال نوی همه مبارک

اولین سفره هفت سین من

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

آقای ...... خانم اعتماد به نفس!

وقتی کسی داره باهام حرف میزنه و من هی می پرسم "ها؟ ....چی؟ " از دست خودم حرص میخورم که چرا انقد خنگ و گیجم که نمی فهمم طرف چی میگه!!

وقتی با کسی حرف میزنم و طرف هی می پرسه "ها؟ ....چی؟ " بازم از دست خودم حرص میخورم که چرا انقد بد حرف میزنم که نمی فهمن چی میگم؟

!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

یه روز برفی

نشستم رو زمین کنار شومینه ... خیلی ساکته.. یه مرد این گوشه روی کاناپه خوابیده ... چشماشو خیلی دوس دارم؛ خاکستری آبیه؛ برای من مث کره زمینه .. دنیا رو میشه توش دید.. یعنی شوهرمه؟! سه ماهه که ازدواج کردیم..

برف میاد و زمین داره کم کم سفید میشه. سفیده سفید. نگران نرگسهام. یعنی برف اذیتشون نمیکنه؟؟

قرار بود سوپ که آماده شد بیارم با هم بخوریم. خواب بردتش!

ساعت از چهار هم گذشت. میرم بیدارش کنم


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

دل تنگم امشب .. دیشب اولین باران پاییزی شیراز بارید و تا نزدیک صبح ادامه داشت. نمیدانم همه ی بارانها را دوست خواهم داشت یا بارانهای شهر جدیدم دیوانه ام می کنند. فقط چهار روز دیگر.

این روزها اصلا نمیشود به این چیزها فکر کرد. میترسم فکر کردن -حتی کمش- ترسم را بیشتر کند. میترسم نتوانم از این در و دیوارها .. از این خیابانها و کوچه ها .. از این مردمی که می شناسمان -از مردمی که خیلی وقتها حتی یک ذره دوستشان ندارم- میترسم از همه ی اینها نتوانم دل بکنم. تمام روزهایی که بعد از قطعی شدنه رفتنم گذراندم، نگذاشتم این فکرها از ذهنم رد شوند. خودم باور نمیکردم بتوانم کنترلشان کنم. باورم نمیشد بتوانم گریه نکنم؛ اما توانستم. فقط امشب نتوانستم و بغضم ترکید. با همه ی اینها هنوز نمیخواهم به جزئیاتش فکر کنم. میدانم که اصلا طاقتش را ندارم. میخواهم هرگز به عقب برنگردم. میخواهم این بار فقط به جلو نگاه کنم و آینده ای را که فقط در دستهای خودم است، خودم بسازم.

این پست را فقط به خاطر یک دوست خوب قدیمی که خودم هم دل تنگش هستم نوشتم. مثل اینکه بهانه میخواستم برای نوشتن و این : "خیلی دلم برات تنگه.. یه پستی چیزی بذار دیگه" بهانه را به دستم داد. :)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

شروعی برای شروع دوباره!

اره شاید الان وقت نوشتنه اما این روزا خیلی فرصت ندارم.. بذا برم تو زندگی جدید... اونجا وقت ازاد بیشتر دارم.. میام و باز شروع میکنم .. شاید این بار جدی تر و بهتر نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

برای "بداخلاق"

خب بی انصافیه که تو بدونی من کی ام و من ندونم تو کی!! ۱۳ سال پیش ؟؟؟؟ و کسی که الان وبلاگ منو میخونه!!!!!  دلم میخواد بدونم کی هستی... حتما منم دلم برای تو تنگ شده :) البته... خودمم دلم برای خودِ ۱۳ سال پیشم خیلی تنگ شده ! گرچه فک میکنم دارم کم کم پیداش میکنم... کنار ِ کسی که درکم میکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط داروگ  | 

به دنیا آمدگی!!!!

تا مدتها بعد از انتخابات هر چی میخواستم بگم یه "خاک تو سر"ی هم به ا.ن میدادم! حالا مربوط یا نامربوط. یکی می پرسید فلان چیز چقد گرونه میگفتم"ها! خاک تو سر ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.اد!!!" یا مثلا "واااااااااااای چقد گرمه.. خاک تو سر ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.اد" حالا خب میگفتم دیگه!!

امروز با خودم گفتم "ناگهان چه زود پیر شدیمااااا.... خاک تو سر ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.اد" :D

امروز دقیقا سی و یک سالم تموم شد!


-من که همیشه گفتم عنوان بلت نیسم رو پستام بذارم!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

تو تمام این سالها که روی پاهای تُرد و لاغر خودم وایسادم و دستم جلوی هیچکس دراز نشده، همیشه حس کردم و دیدم که من بی ریا و با دل و جون دارم جون میکنم! و همه گهی میخورم و همه چی میشنوم و تحمل می کنم و برای قشنگ تر و راحت تر شدن این زندگیه سه نفره ی لعنتی تلاش می کنم و بقیه هم از نتیجه ی خاک بر سری من استفاده میکنن. انقد وحشتناکه این حس که حاضر نمیشم هیچ نصیحت و دعوت به صبری رو بپذیرم.

چشمام چیزای قشنگ میخوان برای دیدن. بوی اتفاقها و چیزای کهنه داره حالمو به هم میزنه. هیچ چیز تازه ای نمیاد و هیچ چیز کهنه ای نمیره. همه چیز بوی یه زندگی ۵۰ ساله رو میده. دلم داره می پوسه از کهنگی. رفت و آمدایی که نباید باشند و نمیتونم جلوشون وایسم. دوستایی که به من هیچ ربطی ندارن ولی بی حد و مرز .. وقت و بی وقت میان و میرن و مادری که سکوتش روانی میکنه ادمو و نمیتونه یک ذره نظم و آرامش به این خونه بده.

از زندگی کردن با این آدمهای باری به هر جهت سالهاست خسته م و درمان بی درد و دردسری براش وجود نداره. اگر وضعیت کارم لااقل مشخص میشد شاید میشد گذاشت و رفت.

آره تمام این سالها فقط داد زدم و نق زدم و .... کاری نمیتونم بکنم. حرف نمیتونم بزنم چون همه چی خرابتر میشه. قبول نمیکنم که باید ساخت چون نمیشه کاریش کرد! لااقل باید بشه گاهی فریاد زد و داد و بیداد کرد و غرغر کرد تا یه ذره دلت خالی بشه.

اینهمه فشار یکجا؟؟؟؟؟؟

زندگیم فدای بچه م نمیشه که مثلا وظیفه باشه. فدای کسایی میشه که دیگه زیادی براشون مایه گذاشتم و خیلی خیلی از وظیفه بیشته. کسایی که معنی کلمه ی مسئولیت رو حتی نمی فهمن. فقط زنده ن و میگن "ته تهش اینه که ۵۰ سالم شده و هیچی ندارم" و این خیلی سخته که همچو ادمهایی دور وبرت باشن و انقدر نزدیک. انگار که یکی شیره ی جونت رو داره می مکه و ذره ذره داری می میری

-جایی بهتر از اینجا برای داد و بیداد کردن پیدا نکردم. انقد کم هستم که دیگه کسی هم اینجا نمیاد. لااقل مثل اینه که سر کوه فریاد زدم و دلم رو خالی کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

قشنگترین چیزی که دیروز دیدم

 

راننده پیکانه سمت چپ یه خیابون در حال تعمیر (همه ی خیابونای شیراز در حال تعمیرن!!!) خیلی خونسرد داشت دست می کشید به بدنه ماشینش که ببینه چیزیش شده یا نه.. سمت راست هم یه وانت بار ایستاده بود.. راننده ش پیاده شد و با لبخند اومد سمت پیکانه .. راننده پیکان اشاره کرد که چیزی نشده - البته با یه کم دلخوری. بعد رسیدند به هم و دست دادند و.... کیف کردم... یه خنده ی خیلی گشاد نشست رو صورتم و کیف کردم...

:)

-بلاگفای .... اون قالب کفشدوزیه سبز بهاریه!! به اون خوبی رو سر خود برداشته!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط داروگ  | 

 
My title page contents